خرید بک لینک
به گزارش سيرنگ به نقل از پيام عسلويه، اختتاميه ي جشنواره استاني شعر طنز محلي «چَهک و پريک» با عنوان «شعر طنز محلي و يلدا» توسط خانه فرهنگ دشتستان در کانون فرهنگي تربيتي امام خميني برازجان برگزار شد.در فراخوان اين جشنواره شاعران محلي سراي استان آثار خود را قالب هاي غزل، مثنوي، قطعه و قصيده (دو تا پنج اثر) و شعر کوتاه دوبيتي و رباعي (پنج تا ده اثر) به دبيرخانه جشنواره ارسال کرده بودند و بر اساس انتخاب هيئت داوران، محمد تابناک (خورموج)، قاسم درويشي (دوراهک)، آشو صفري (شبانکاره)، محمد دهقائدي (وحدتيه)، معصومه نامدار (زيارت دشتستان)، عفت نيکنام (برازجان) مورد تقدير قرار گرفتندگفتني است داوري آثار استاني شعر طنز محلي «چَهک و پريک» را محمد غلامي از دشتستان، حسين جلالپور از گناوه، غلامرضا ابراهيمي از دشتي و نعميه متوسلي از برازجان بر عهده داشتند.واژه «چَهک و پريک» برگرفته از يکي از واژه هاي فراموش شده باستان به معناي دور هم نشستن و خنديدن و شادماني» است.

برچسب: خبر,خبرني,خبرگزاری فارس, نویسنده: آراد کاشانی تاريخ: جمعه 17 دی 1395 ساعت: 20:45

از برازجان که برگشتم ، ماشينم به اندازه ي تمام راه هاي خاکي پس از باران هاي آخر آذر ماه ، گل آلود بود . سرتاسر سياه  . آقاي حسيني که بيشتر سرو کارش با شهر است ، کارواشي را معرفي کرد تا بعد از اتمام کار، به آنجا بروم . کارگر کارواش آنقدر با حوصله کار مي کرد که يقين پيدا کردم اگر بمانم ، به جلسه ي هفتگي شعر اداره ارشاد نمي رسم .  بيرون آمدم . دوربرگردان را که دور زدم ، يادم آمد فردا آقاي دهداري هم به مرخصي مي رود و تنها مي مانم . به ناچار قيد شعر را زده و به کارواش برگشتم اما نه تنها شستن ماشين قبلي تمام نشده بود ، بلکه در همين چند دقيقه ، ماشيني ديگر نيز آمده بود . کارگر کارواش گفت که  بعد از آن دو ، نوبت شماست . اين بار بدون هيچ ترديدي بيرون آمدم تا جايي ديگر پيدا کنم . فلکه ي پريشاني را دور زدم . خيلي نيامده بودم  که تابلو کارواشي را ديدم . داشتم پارک مي کردم که يکباره دنده ي ماشين رها شد . پيش تر نيز در برازجان چنين موردي پيش آمده بود که استاد رحمان ، باطري و چند پيچ ديگر را باز و يکي از قطعات را عوض کرد و ماشين را راه انداخت . در فاصله اي که نشسته بودم ، با آقايا

برچسب: برگی از زندگی,برگی از زندگی من,برگی از زندگی ام, نویسنده: آراد کاشانی تاريخ: جمعه 17 دی 1395 ساعت: 20:45

با تبريک ميلاد حضرت مسيح ( ع ) به هم وطنان عزيز مسيحي ام ، اين شعر را به دوست نازنينم  ورژ زرگريان تقديم مي کنم :


 سرشار صفاي آسماني ست مسيح


منظومه ي سبز کهکشا ني ست مسيح


يک دست پر از  زلال  ،  يک دست شراب


پيغمبر عشق و مهرباني ست مسيح

برچسب: کریسمس مبارک,کریسمس مبارک به انگلیسی,کریسمس مبارک باشه, نویسنده: آراد کاشانی تاريخ: جمعه 17 دی 1395 ساعت: 20:45

از خم کوچه ها که گذشت ، دخترک دوان دوان آمد . موهايش افشان بود . دامنش در باد تکان مي خورد . ساعت ها سر کوچه انتظار کشيده بود . نزديک تر رسيد .ـ بابا  بابا !   مرد نشست . دست هايش را گشود و دخترک را در آغوش کشيد . دست هاي کوچک دخترک دور گردنش حلقه بسته بود .ـ بابا آوردي ؟ـ عزيز دلم !  برايت مي خرم .دست هاي زينت شل شد . به آرامي از آغوش پدر بيرون خزيد . نشست روي خاک هاي کوچه . پدر خم شد و صورتش را بوسيد و او را بغل کرد . دخترک گفت همه ي پدرها براي دخترشان همه چيز  مي خرند . مرد جلوي در اتاق که رسيد ، کفش هاي ربني اش را گوشه اي انداخت و وارد اتاق  شد . علاء الدين در گوشه اي روي موکت گذاشته بود و شعله ي زرد رنگش مي سوخت و صدا مي کرد . صدايي مثل صداي موتور سيکلت دوره گرد هايي که گاهي به  روستا مي آمدند . عصمت در گوشه اي مشق هايش را مي نوشت . زن چاي ريخت و جلوي مرد سراند . عصمت نوشت : من انار ندارم . کلاس اول بود . هر روز پاهاي خشک و لاغرش را در دمپايي مي چپاند  ، مقنعه ي رنگ و رو رفته اش را سر مي کرد  ، کتاب هايش را زير بغل مي زد و به تنها مدرسه

برچسب: عروسک,عروسک لولیتا,عروسک آنابل, نویسنده: آراد کاشانی تاريخ: جمعه 17 دی 1395 ساعت: 20:45

به پيچ که رسيد ، بوق ممتدي زد و با سرعت پيچيد داخل کوچه . پيرزني هراسان خود را کنار کشيد . پرگاز جلو رفت . پشت سرش گرد و خاک بلند شده بود . جلوي خانه اي ترمز کرد . پياده شد . هر روز کارش همين شده بود که بيايد و زوزه کشان کوچه ها را طي کند با بار شن که حمل مي کرد  تا بچه ها از مقابلش کنار بروند و وقتي مي گذشت ، دنبالش کنند .زن آنچنان سريع درون حياط پيچيد که فقط بال دامنش  سرکي به کوچه کشيد و برگشت .  و بعد صداي مرد بلند شد که بيا ناهار آماده است .عبدي وارد شد و نشست . مگس ها دوره اش کرده بودند و از بي آزاري اش سوء استفاده مي کردند . روي ماست بودند . روي نان حتي روي کاکل شوري که در تويزه پخش بود . زن باز هم سرِ کاته را باز کرد و خون در دل مرد ريخت . ـ نبرش . نبرش تا از بين بره ـ با چه ببرمش ؟ گاوم را بفروشم ؟ !!!!در کوچه باز صداي گاز دادن مي آمد . عبدي کوچه ها را دور زده بود . مقابل خانه رسيد . پدرش مي خواست گاوش را بفروشد و براي او نوبتي بگيرد . عبدي از چوب پياده شد .  بنار آب شيرين . چهارم اسفند 1387

برچسب: کمپرسي بنز,کمپرسي فروشي,کمپرسي ايران تجارت, نویسنده: آراد کاشانی تاريخ: جمعه 17 دی 1395 ساعت: 20:45

به پرندگان جنگل گيلانپيغام دادمکه درنمازسحرگاهيودرملال تنبلي آبسالي جاويدگنجشک هاي تشنه ي « دشتستان » رادريادداشته باشند .آوازخاک- صفحه هاي 69تا71 آتشي را از دهه ي شصت مي شناختم . از اوايل آن دهه که نام او و بسياري از بزرگان ديگر  همراه با نمونه هايي از شعرشان در کتاب  درسي تاريخ ادبيات  ما  بود تا اوايل آن دهه که گزينه ي اشعارش را خواندم تا اواخر دهه ي شصت که جواب نامه هايم را مي نوشت و بعد ها هم که بارها و بارها به ديدارش  رفتم . آتشي تا زماني که زنده بود ، گمان مي کردم که به طور کامل او را مي شناسم . حرف هايش را شنيده بودم و تمام کتاب هايش را خوانده بودم و گفتگوها يا مقالاتي که از وي به دستم مي رسيد . وقتي که رفت ، دوباره به سراغ کتاب هايش رفتم و آنجا بود که با افسوس دريافتم آتشي  هنوز  برايم  ناشناخته است . براي من و شايد تعدادي ديگر که او را مي شناختيم . اگر چه تا کنون چند کتاب مستقل در باره ي او و آثارش  بيرون آمده اما آثار او  اين پتانسيل را دارد که کارهاي  مستقل ديگر درباره اش پديد آيد تا تمام کننده ي

برچسب: بهانه های دلتنگی,بهانه گیری کودکان,بهانه رهنما, نویسنده: آراد کاشانی تاريخ: چهارشنبه 1 دی 1395 ساعت: 6:56

 تقديم به دوست  عزيز و بسيار خوبم  : ت م 


  روزي ز شراب شوق  مدهوشم کرد


يک روز دگر رفت و فراموشم کرد


من گوشي ساده اي به دستش بودم


ناگاه زدم به سنگ و خاموشم کرد

برچسب: در پاسخ به نامه شماره,در پاسخ بدخواهان,در پاسخ التماس دعا, نویسنده: آراد کاشانی تاريخ: چهارشنبه 1 دی 1395 ساعت: 6:56

صفحه بندی